فایز شاعر شروه های جنوب
شناختی از فایز
هر اندازه که به بعد تاریخی یک واقعه، یک حادثه یا زندگی یک شخص نامی افزوده شود، دامنهء افسانه پردازی دربارهء آن موضوع وسعت می یابد و بر همین اساس است که اسطوره نگاری و پند گرایی در امتداد زمان شکل گرفته است، چنان که افسانه های ایران و یونان و چین و هند و غیره
اماتوجه به افسانه و رمز پردازی، پرداخته زمانی طولانی است نه فاصله ای کوتاه، با این حال بوده اند چهره هایی که در زمان خود و یا چند سالی پس از خودبه قصه ها و افسانه ها پیوسته اند و فایز دشتی یکی از این چهره هاست.
ناگفته نماند که آدمها هستند که به سفارش عشق، ذوق، دوستی، علاقه و احساس نسبت به یک واقعه یا یک شخص، بر وسعت این پندار پردازیها دامن می زنند.
بااین که زمان زیادی از درگذشت فایز (1330 هـ.ق1289 هـ.ش) نمی گذرد، گویی که قرنهاست در طبیعت خوپذیرتی، علاقه و احساس نسبت به یک واقعه یا یک شخص، بر وسعت این پندار پردازیها دامن میانسانها نشسته و در سفینهء سینه ها جای گرفته است و این خاصیت، شاید به انگیزهء سخن اوست که شوریدگی و سر گشتگی ودربدری را در عمق روح آدمی تلقین می کند و حال و هوای دشت و کوه و دره و رؤیاهای وجدآور و نیز تحسر غربت و غربتسپاری رادر اذهان متجلی می سازد و همین انگیزه سبب گردیده تا او را درهاله ای از پندارها و تصورات عاشقانه و رؤیایی فرو برد.
برای شناسایی فایز و شعرش که او را شاعر بی شناسنامه معرفی کرده اند، توجه به دیدگاهها و ا بعاد گوناگون اقلیمی و محیطی ضرورت می یابد.
فایز از دیدگاه جغرافیای طبیعی در محیطی زیسته است گرم و خشک و سوزان و محروم از کرامت های طبیعی؛ سرزمینی که تابستانش چون کورهءمذاب آدم و حتی آهن را می گدازد و بی جهت نیست هم تخلص خود را «فایز» گرفته است چرا که معنی دیگر «مفازه» از مصدر «فوز» بیابان خشک و صحرای بی آب و علف و «فوز» به معنی رستگاری و هم به معنی هلاک است. و چون انسان پیوسته به برکت ذوق و تمایل به زنده ماندن، کلمات بدخو را با معانی لطیف خوشخو می سازد، «فوز» را رستگاری و نجات و «فایز» را نجات یابنده و رستگار معنی کرده است، یعنی از کویر سوزان رهایی یابنده، همان گونه که مار گزیده را «سلیم» یعنی سالم و بی عیب و مریضررا «بیمار»یعنی نمردنی و جمعیت را «آمار» یعنی زندگان و... گفته اند و ادعای این که فایز رابا املای «فایض» اسم فاعل فیض به معنی بهره رساننده باید نوشت، درباره او درست به نظر نمی رسد. البته تذکره نویسان ایرانی و هندی از شاعرانی که با تخلص «فایز» و «فایض» شعر سروده اند همراه با چند شعرآنها یاد کرده اند.
«مولوی محمد مظفر» در تذکره «روز روشن » و «محمودهدایت» در «گلزار جاویدان » مجلد دوم از چند شاعر نام برده اند، مثل فایز سرندی، فایز گیلانی فائز درویش سمرقندی، فائز محمد اکرم، فائز مولوی الله آبادی، فائز علاء الدین محمد و با املای «ض» فایض شمس آبادی، فایض ابهری، فایض خوانساری، فایض گیلانی، فایض سهرندی، فایض مازندرانی، فایز لکنهوئی و غیره. لکن فایز دشتی که نامش نیز در تذکره ها نیست با همین املا در بین مردم شهرت دارد و امروز هم به همین نحو می نویسد. امروزه کلمه «فایز» در اذهان عموم تداعی کننده و یاد آورنده نوعی شوریدگی و مجنون واری و نیز گونه ای پریشانحالی و در بدری است و هنوز در جنوب کسی را که ژولیده و شوریده حال است فایز می نامند.
از بعد جمعیت شناسی که بنگریم، جنوب مثل بیشتر نقاط ایران دارای مردمی ا ست صمیمی، مهمان نواز، پاکدل، متعصب در دوستی و در عین حال زود رنج و حساس که گناه غدر و خیانت در دوستی را بر نمی تابند. مردمی هستند با فرهنگ خاص خود؛ هم فقر فرهنگی حضور دارد هم کمال فرهنگی جلوه گر است، تعداد مدرسه ومکتب رفته ها کم نیست با سوادها معمولا سر در کتاب دارند، اما دستی بر قلم، کمتر. باسوادها کم و بیش اهل ذوقند و تعداد کسانی که با شعر و شاعری و ادب و سخن سرو کار دارند کم نیستند. نمودار این وضعیت تعداد فراوانی و اژه های اصیل فارسی رایج در منطقه است که باید کسی همت کند و فرهنگ این واژه ها را فراهم آورد،همچنین طرز بیان و سخن گفتن مردم این نواحی که معمولا از پشتوانه ای غنی از آداب سخن و نیز کلمات فارسی
ناب برخوردار است.
از لحاظ مکان، فایز در منطقه ای زیسته است دارای نخل های بلند، گزهای انبوده و کنار زارها، همه در زیر آفتاب سوزان غنوده و سایهء خود را چون دستی برای در آغوش کشیدن مسافر و از راه رسیده ای خسته، گشوده. هر جا چنداصله نخل یا گز یا کنار یافت می شود، حضور چند کلبهء حصیری، گلی یا سنگی، اجتناب ناپذیر است که یعنی آبادی. این- گونه آبادی ها در سراسر دشت عریان پراکنده اند و گهگاه خشکسال، اهالی این آبادی ها را به شهرهای ایران یا کشورهای آن سوی خلیج فارس کوچانده و آبادی هالی از سکنه گشته است.
از بعد زمان که بنگریم، فایز در زمانی زندگی کرده که خان، حاکم بر سرنوشت مردم بوده است. جنوب فراموش شده و حتی نام شهرها و آبادی های آن به گوش مسند نشینان قصر فجر نرسیده، شاهان و شاهزادگان قاجاری مشغول عیش و نوش و خرید و فروش مقام ها و منصب های ایالتی و ولایتی و سر گرم خوشگذرانی و شادخواری و بی خیال ازغم رعیت.
فایز در محیطی با چنین ابعادی به سن رشد رسیده و بالطبع هیچکدام از این شرایط اقلیمی، جغرافیایی، زمانی و مکانی در شعر او بی تأ ثیر نبوده است، اما روح حساس و ذوق لطیف و نازکی خیال او در شعرش تجلی یافته او با برداشت و تلفیقی از طبیعت، عناصر زنده و فعال و پر حرکت در شعر او به رقص در آمده اند. درشعر او غم و اندوه به وضوح احساس می شود، به ویژه این که در سراسر منطقه، دو بیتی های او را با آوازغمگین و حزین دشتی «شروه» که خود مقوله ای جداگانه از این بحث است زمزمه می کنند، نه تنهادر مجالس غمگنانه و اندوهگن بلکه در مجالس شادی و سرور و شب نشینی های دوستانه هم. یعنی دو بیتی های فایز با آواز شروه، هم در هنگام شادی وهم در هنگام غم، خواستار دارد.
فایز کیست؟
با این که فاصله زمانی فایز با ما حتی به یک قرن هم نمی رسد (ف.1289 هـ.ش) لکن آن چنان که باید از زندگی او اطلاعی در دست نیست، دلیلش آنست که سرزمین جنوب با تمام استعدادهای خوب و در عین حال کشف نشده، کمتر از آن که شاعرداشته باشد مورخ داشته ویا اصلا مورخ و نسب نویس مستقلی در هفتاد سالهء اخیر در این منطقه نمی یابیم. اگر حسن حسینی فسایی (و. فسا 1237 _ف. شیراز 1316 هـ.ق) را در فارس می بینم که فارسنامهء ناصری را نوشته است یا فرصت الدوله (و.1271 _ ف. 1339 هـ.ق) مؤلف آثار العجم و یا حاج میرزا جعفر خورموجی حقایق نگار دوره ناصری (و.1225 هـ.ق _ ف. 1301 هـ.ق) صاحب حقایق الاخبار و آثار جعفری در تاریخ و جغرافیای فارس را در این دوره می شناسیم، همه فعالیت خود را خارج از حوزهء ادبی جنوب دنبال کرده اند. در ضمن جای تعجب است که سه مورخ یاد شده با فاصله ای کوتاه از زمان فایز یالااقل کمی بعد از او و حتی همزمان با او زیسته اند و کتب خود را نگاشته اند،اما هیچکدام نام او را در نوشته های خود نیاورده اند. شاید آواوزهء فایز در زمان خود از مسقط الرأس خویش فراتر نرفته و نام و شهرتش به گوش مورخان مزبور نرسیده باشد. مرحوم رکن زاده آدمیت در کتاب دانشمندان و سخن سرایان فارس از او به اجمال یاد کرده است.
دیگر این سرزمین جنوب علاوه بر کمبود مورخ، فاقد تذکره نویس نیز هست، این آسانترین نوع نوشته، و به دلیل فقدان تذکره نویس، اشعار و آثار شعرای جنوب یا بطور پراکنده ضبط شده یا سینه به سینه منتقل گردیده است.
یکی دیگر از خصایص مردم جنوب حجب و حیا و فروتنی و تواضع بیش از حد است و شاعر جنوب بیشتر از دیگران بدین صفات مأنوس است و همین امر باعث شده که شاعر حتی بیاض یا دست نوشته یا ترجمه ای از احوال خود برای آیندگان باقی نگذارد و این مطلب نه تنها در مورد فایز صادق است، بلکه بر ا حوال هه شاعران قدیم و جدید جنوب مصداق می یابد. بنابراین آنچه که از زندگی شاعران و ادیبان و متفکران این سامان بر جای مانده، همانست که سینه به سینه نقل گردیده و در هنگام نقل این روایات، شاخ و برگهای تازه و گاهی باور نکردنی بدانها افزوده شده است، مثل افسانه بی پایه و اساس عشق فایز به پری. داستان عشق او به پری به مهمانی رفتن به خانهء پریان و یا عشق او به دختر ترساو از دین مسلمانی بری شدن، نمی تواند از مقولهء حدس و گمان فراتر و یا ساخته و پرداخته ذهن نازک خیالان و دلباختگان به شعر فایز نباشد، زیرا چنان که از پاره ای ابیات او پیداست نه تنها نسبت به اعتقادات مذهبی خود بی اعتنا نبوده، بلکه سخت پای بند هم بوده است.
دو روایت بسیار عامیانه درباره عشق پری و فایز بر سر زبانهاست که با وجود واهی بودن آنها متأسفانه در دو سه مورد مجموعه های سراپا مغشوش و مخدوشی که به نام فایز به چاپ رسیده، درج شده و گویا خوسته اند بدان رنگ حقیقت دهند. همان گونه که مذکور افتاد این قصه ها ساخته و وپرداخته خواستاران فایز است که با ذوق و سلیقهء خود از برخی اشعار او چنین استنباطی نموده اند. داستان اینست
که فایز که به شغل شبانی، مشغول بود در بیابان به استخری بر می خورد که پریان در آن به شنا مشغول بوده اند و فایز لباس یکی از آنهارا بر می دارد و پشت درختی پنهان می شود و در برابر التماس و التجای پری برای استرداد لباس، فایز شرط می کند که در مقابل، پری همسر وی شود و به هر تقدیر ازدواج سر می گیردو فایز از پری دارای دو فرزند می شود ؛ در ضن ملزم به حفظ اسرار هم می گردد، در عزای مادر فایز پری در طاقچه می نشیند و در تشییع جنازه می خندد و فرزندان خود و فایز را به گرگ که برادرش بوده می سپارد و خشم فایز را تحریک می کند و بر او می تازد و پری قهر می کند و دیگر بر نمی گردد.
روایت دیگر اینکه فایز در بیابان به پریزاد بر می خورد و در قصر پریان میهمان می شود و چند روزی در آنجا به سر می برد و اسیر عشق پری می شودو هنگام بازگشت تعهد می کند که این راز را با کسی در میان نگذارد. اتفاقا فایز در برابر اصرار بیش از حد همسر یا عمهءخود عهد را می شکند و راز را آشکار می سازد و پس از چندی مجددا به سوی قصر پریان می رودوو نه از قصر خبری بدست می آورد و نه از پریزاد اثری. و یا داستان مریض شدن فایز و خوردن سیب از دست پریزاد و شفا یافتن و غیره که همهء این قصه ها ساخته و پرداخته ذهن کسانی است که از شعر فایز فقط ظاهر آن را دریافته اند و هنوز معتقدند که روح فایز در بیابانهای دشتی و دشتستان و تنگستان در حرکت است و کوه و دشت و تپه و هامون را پر از زمزمه عشق می سازد.
پری چیست؟
آنچه که در ادب فارسی و داستانها و قصه های عامیانه و ادبیات روستایی و شبانی و فولکلوریک از لفظ «پری » مخصوصا در ایران بعد از اسلام مستفاد می گردد، آن را موجودی زیبا، خجسته، دارای فر و شکوه یزدانی و از جنس زن اثیری. سرشار از زیبایی و جمال در مقابل دیو و اهریمن پنداشته اند.
اما در ادبیات مزدیسنا و نامه مینوی اوستا از پری به عنوان زنی زشت و بدکاره و پتیاره و د ارای اهریمنی یاد شده و در ردیف نامهای اهریمنی مثل دیو، اژدهاک، کوی (پیشوای شیطانی )، افراسیاب، اهرمن، اپوش در برابر نامهای اهرایی مانند آرش،آبان، اسپیتمان، اهورا، بهرام تشتر، زامیاد و غیره آمده است. دریشتها کردهء یکم و کرده دوازدهم، دیوان و جاودان و پریان و ستمکاران و دشمنان، باهم آمده است. در «وندیداد» از اغوای گرشاسب توسط پری و در «بندهشن» از همخوابگی جم با پری و تولد خرس و بوزینه در نتیجه این آـمیزش گزارش شده است.
در شاهنامه و دیوان اشعار شعرای پارسی گو، از پری به بدی یاد نشده است. سبب این دوگانگی را بایددر دوره های اساطیری و افسانه ای جستجوکرد. قبل از پیدایی دین زردشت، پری موجودی بوده است زیبا و خوشخوی، همسر خدایان و ایزدان، به همین سبب مورداحترام و ستایش. اما پس از این که دین زردشت پدید آمد و خدایان متعدد طرد و نفی گردیدند،
پریان که عنصر کامروایی و کامبخشی خدایان بودند به صورت موجوداتی بد و زشتخو در آمدندو در متون زردشتی آشکار شدند، اما برای آنان که دین نو را نپذیرفتند یا بعد از پذیرش مقداری آداب و سنن گذشته را حفظ کردند، پری همچنان در نظرشان زیبا و دوست داشتنی باقی ماند. امروزه در داستانها و اشعار فارسی، پری زنی زیبا و اثیری دارای پوشاک سفید با بالهای نرم و ترد مواج و گیسوان بلند توصیف شده است.
واژه پری، بازمانده لغت اوستایی pairika»» است که در پهلوی parik در فارسی میانهء ترفانی parig در سغدیpryk وparik در ارمنی perik و در پشتوperai می باشد.
پریها در یک زمان، همسران ایزدان و مظهر باروری و زایش و در نقش زنان بسیار زیبا و فریبا تصور شده اند که تجسم میل و خواهش تن بوده و از جاذبه و افسونگری زنانه برخورداری داشته اند و به گمان مردمان برای بارور شدن و زائیدن با ایزدان و شاهان و یلان اسطوره ای در می آمیخته اند و با نمایش زیبایی و جمال خود، آنان را اغوا می کردند.
بعد بر اثر پیدایش دین زردشت که به مسأله اخلاق و پارسایی توجهی بیش از حد داشت، پریها به علت سرشت شهوانی و اغواگری و فریبندگی، از انجمن ایزدان رانده شدندو دگرگونی جوهری و غیبی یافتندو بالاخره در آئین زردشت به صورت نمودهای اهریمنی و شیطانی درآمدند. اما درباور مردم تا حدی جنبهء کهن اساطیری خود را حفظ کردند و عنوان موجودات زیبای نامرئی یافتند که نران و یلان و ناموران را با سرشت شهوانی خود می فریبند و با آبستنی و زایش سروکار دارند و گاهی نوزادان را در هنگام زادن می ربایند و می زنند و با جادوگری و پری خوانی و دلبستگی به رقص و رامش در ادب و فرهنگ عامیانه معرفی شده اند. هنوز در باور و اعتقادات عامه مردم به ویژه در روستاهای دور افتاده به سبب عدم نفوذ فرهنگ و بهداشت «آل زدگی » و «جن زدگی » و «پری زدگی » وجود دارد و اعتقاد به این که در هنگام زایمان، زن زائو دچار «آل » شده خود و نوزادش می میرند و رنگ آنها قرمز می شود، که ناشی از دستهای آلوده و عدم رعایت بهداشت و اصول زایمان است که زن زائ به بیماری میکروبی مبتلاشده، رنگ او قرمز (آل ) می شودو می میرد، که شرح آن مفصل است، بر همین نگرش، استوار است.
آمیختگی پریان با یلان و پهلوانان در روایات ا سطوره ای یونان و هود و ایران ماهیت جنسی و تنی داشت و گاه به ازدواج و همسری خاتمه می یافت. امامعمولا چنین روابط به اغواگری و فریبندگی و سرانجام آوارگی و در بدری و مرگ پهلوان و محبوب منجر می شد.
داستان آمیختن گرشاسب یل که در اوستا همان سام نریمان است با پری بی مناسبت با داستان ازدواج گرشاسب با پریدخت دختر خاقان چین که درسام نامه خواجوی کرمانی آمده نمی باشد.
داستان همخوابگی بهرام با پری و گم شدن اسب بهرام و گرفتن آن توسط پری و تحویل دادن آن به بهرام به شرط همبستر شدن با وی، قصه همخوابگی جم با پری و تولد خرس و بوزینه بر اثر این آمیزش و نیز همخوابگی «جمیک» خواهر جم بادیو، در داستانهای اساطیری، همچنین نفوذ کلمهء پری در ادبیات فارسی و پدید آمدن قصه هایی همچون همای و همایون و سام نامهء خواجوی کرمانی، جمشید و خورشید سلمان ساوجی، قسمتهایی از ویس و رامین فخر الدین سعدگرگانی، داستانهای نظامی گنجوی، قصهء«دژ هوش ریا» در دفتر ششم مثنوی مولوی و کاربرد واژه پری در شاهنامه فردوسی، اشعار سعدی، حافظ، مولوی و دیگر گویندگان ادب فارسی، همه و همه نشانه این است که قبل از فایز کلمه «پری » در نوشته ها و سروده ها نفوذ داشته و به حکم این که فایز از پری یاد کرده، نه بدعت گذار و نخستین یاد کننده و به کار برندهء این لفظ است و نه زمینه ای برای عشق او به این موجودخیالی و افسانه ای.
شعر فایز
آنچه که امروز برای مامطرح است شعر فایز است نه خود او. او هر که بوده و هر گونه که زیسته، وجودش واقعی است یا ساختگی، اصلا فایزی در کار بوده یا نبوده هیچکدام مهم نیست، مهم شعر اوست که پیش روی ماست، شعری به نرمی بال پری و به سیالی حرکت فرشته .
کسانی خواسته اند او را شبانی صحرا گرد معرفی کنند که این هم مانند افسانهء عشق او به پری، افسانه ای بیش نیست، زیرا در سرتاسر شعر او یک بیت که به شغل خود اشارت داشته باشد دیده نمی شود.
مسألهء مهمی که از لابلای اشعار او در می یابیم اینست که فایز دو بیتی های خود را در سنین پیری و کهولت و یا حداقل بالای چهل یا پنجاه سالگی سروده است. در هفده دو بیتی از پیری و زمین گیری و از دست دادن جوانی نالیده، در هفت دوبیتی از نزدیک شدن مرگ فریاد برآورده و فقط یک دو بیتی او، بوی جوانی می دهد. و با این که در یک مورد ادعا کرده که پیرسال و ماه نیست بلکه غم عشق او را به پیری انداخته است:
نه فایز پیرعمر ماه و سالست
غم هجران جانان کــرده پیــرم
توجیه دو بیتی های متعدد او در مورد پیری و خستگی و درماندگی نمی کند .
بنابراین کاملا پیداست که فایز شعرهای خود را در سن پیری و جاافتادگی سروده است . با این حال سروده هایی که از حیث قافیه و وزن و حتی انتخاب واژه سست و بی معنی است در اشعار او کم نیست. مگر این که بپذیرم به مرور زمان اشعاری سست و کم مایه توسط دیگران سروده شده و در شعرهای فایز راه یافته اند. همین مشکلی که حتی شاعران پرآواره هم ازآن مصون نبوده اند، به ویژه که دوبیتی در بیشتر مناطق ایران حضور و خواستار دارد، در نتیجه تداخل دو بیتی ها امری حتمی و قطعی می نماید.
اینک چند مصرع از شواهد سروده های فایز در پیری می آوریم هر چند که کوشش گردیده تا به دلیل کمبود مجال از ذکر شاهد خودداری و رجوع به اصل به عهده خواننده گذاشته شود.
خداوندا جوانیم بسر رفت / جهان رفت و جوانی و چمن رفت
گله از ما مکن فایز که پیری / جوانی گر به نرخ جان فروشند
جوانی کاشکی بیع و شری بود / مرا هم ساق و هم زانو کند درد
به هر عضو تو فایز پیری آمد/ شکایتهای ایام جوانی
شدم پیر و ندیدم روی دلبر / شدم پیر و ندیدم روی دلدار
خوشا برنایی و نیسان و آذار/ من از عهد جانی تا شدم پیر
شکسته قامت فایز زپیری / ندارد تاب جنگت فایز پیر
خوش ازعهد جوانیهای فایز / و و و.............
شعر فایز، شعر عاطفی است، پر از احساس غربت و غربت زدگی که البته این موضوع تازه ای نیست زیرا همه شاعران واقعی دردیار خود و در زمان خود غریب بوده و هستند. که شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر.
همان گونه كه بيان شد فايز شاعرى كم تجربه و كم اندوخته نبوده لكن به تمام جريانات ادبى زمان خود واقف نبوده است و چنان كه پيداست فقط معدودى از ديوانهاى شعراى سلف خود را ديده است.
او پيش از آن كه يك شاعر اجتماعى باشد، يك شاعر عاطفى است يعنى اگر همان
موضوعات مكرر عاطفى و احساسى را از اشعار او بردارند چيزى باقى مىماند. فايز به
علوم زمان خود و قبل از خود تسلط نداشته و ضرورتى هم براى اين مسأله نمىديده و
اگر گهگاه اشاراتى به انديشه قدما دارد، اين اشارات چندان قوى نيستند.
صنايع بديعى در شعر او كم نيست، اما صورتهاى خيال، مخصوصا كنايه و مجاز كه از
مقوله بيان است در شعر او به ندرت به چشم مىخورد و تشبيه و استعاره كه با كنايه و
مجاز از اركان مهم شعرند در سخن فايز چندان موفق نيست. تشبيهات او غالبا از نوع
تشبيه صريح است كه ادات تشبيه در آن ذكر شده و اين موضوع از قدرت تخيل مىكاهد.
استعارهها معمولا تكرارى و از همانهايى است كه در سخن گذشتگان فراوان است با
اين حال گاهى تشبيهات تازه و بسيار زيبا ودر شعر او به چشم مىخورد مثل غراب
عشق (كشتى عشق)بندر دل، پرده دل، دوده دل، محمل در و تركيباتى چون سپاه كفر،
كشور دين و تشبيهات حسى زلف به افواج هندو، چهره به كشور ما چين و صورت به
كشمير و گيسو به لشكر هندو غيره. صنايع لفظى بديعى مثل جناس،مراعات النظير
تلميح، توشيح، ردالعجز، رد الصدر، تقسيم و حتى شعر ملمح در سخن او فراوان است
اما چنان كه مىدانيم صنايع لفظى بازى با كلمات است و كلام را زبور نمىبخشد مگر آن
كه به مقتضاى حال باشد و تفنن و بازى را القا نكند.
در پارهاى موارد، فايز صورتهاى مجرد و معنوى خيال را به صورتهاى مادى و ملموس
تبديل كرده و اين كارى است كه سابقه اندك ندارد و در اشعار كسانى چون رودكى، شهيد
بلخى، اسعد گرگانى، دقيق، كسائى و ديگران ديده شده اما ناگفته نماند همان تصاوير
معدود كه در شعر فايز جان گرفتهاند زيبا و كم نظيرند مانند استعاره هجر كه يك عنصر
انتزاعى است به يك عنصر مادى، رستم هجر:
نمردى از خدنگ رستـم هجـر
نهاى در ديده، اخر كيستى تو
تشبيه دهان به نون تنوين كه شايد براى اولين باردر شعر فارسى ديده شده است و تصويرى نادر است:
دهانش نون تنوين است فــايز
كه آيد در حساب و نيست پيدا
استعاره خيال به پاسبان و تبديل عنصر معنوى به عنصر مادى:
شب ابر است و دنيا تيره تار است
خيالم پاسبـــان كــوى يار اســـت
تصويرهاى حروفى نيز در شعر فايز در دو سه مورد آمده است:
سر زلــــف توجانا لام و ميــم است
چو بسم الله الرحمن الرحيــم است
به هفتـاد و دو ملـــت بـرده حسنت
قدم از هجـــر تـــو مانند جيـم است
بتــــا از دوريـــت حالـى ندارم
زعين و شيـن و قافت بيقرارم
به ت و ب گرفتارم شـب و روز
به غير از لام و ب درمـان ندارم
تصويرهاى دينى و اسلامى نيز فراوان دارد مثل:
دو گيسوى تو جانا ليلة القدر
بيـاض گـردن تو مطلـع الفجر
ملایــك تهنيــت گوينــد فــايز
شب زلف، زالــف شهر، بهـتر
لبت كوثر، قدت طوبـى، رخـت حور
به غير از تو بهشتم نيست منظــور
تصويرهاى ملى و اساطيرى:
خم ابروست يا شمشير بهمن / بت فايز منيژه سان به يك بار
به چـام در فكــن ماننــد بيــژن / كمند زلف بگشا چون تهمتن
اسرائيليات:
سحر گاهــان ز زخم باد شبگيــر
كنم يعقـوب سان اين قصه تقرير
به مصـــر تــن زليخــاى خيــانـث
گرفتـه يوســف دل كــرده زنجيــر
از جمله تصاوير ديگر كه در شعر اويافت مىشود تصاوير تمثيلى است. اما آنچه از همه مهمتر در شعر فايز خود نمايى مىكند تصوير تن است و اندامهاى بدن، فايز در ارائه اين تصوير داراى تخيلى قوى است و كاربرد استعاره تشبيه درفضاى كوچك دو بيتى به ويژه در جايى كه از تشبيه بليغ بدون استفاده از ادات تشبيه وجه شبه به تصويرپردازى مىنشيند، جالب است.
قدمت گل، قامتت گل، كفش پاگل
سخن گل، معرفت گل، مدعــا گل
به گــل چيدن برون شــد يــار فايز
ســرو گـردن گــل و نشـو نما، گل
اگر چه حوزه انديشه فايز از تفكرات عاشقانه و دلسوزانه فراتر نمىرود گاهى جرقهاى بسيار كوچك از طنز تلخ و حكايت در بدرى ناشى از نارسائيهاى زمان او در شعرش باز مىيابيم.
گفتنى اينست كه همان گونه كه براى دوبيتى و رباعى كه هر دو ريشه در ترانه دارند تاريخ دقيق و رسمى در دست نيست و اين دو گانه، بار منت شعر عرب را نيز بر دوش ندارند، نسبت دادن محض دو بيتى و تا اندازهاى رباعى يا واضحتر بگويم ترانهها كه زبان دل مردم سراسر نواحى ايران است به يك ياچند فردخاص، آن چنان قابل قبول نمىآيد. معمولا اگر ترانههاى روستايى و احساسى را طبقه بندى كنيم ممكن است اتفاق افتد كه يك منطقه پر از ترانه و منطقه ديگر فاقد ترانه گردد. اما اين لطف اشعار و ذوق پربار مردم است كه در هر نقطه از اين خاك پهناور، غم و اندوه و شادى و سرور خود را در متن اين ترانههاى روستايى و تخيلات عاطفى و احساسى مىجويند.
از اين گذشته ترانه ياشعرعاميانه، چامهها و سرودها كه قديمىترين نوع سـروده هستنــد و به ايران قبل از اسلام هــم مىرسند، عمــوما شكلى از فهلويات دارند كه خود منشأ شور و هيجان و رقص و طرب در زبان خنياگران و رامشگران محلى قديم بودهاند و اينك در جنوب ايران دو بيتىهاى فايز را با آهنگ *شروه*كه غميـــن و پر ســـوز و شور آفرين است ميخوانند و رباعيهاى خيام را با آهنگى به نام *رشكى* (shaki) و در گونه جديدتر (خيام خوانى) متبلور مىسازند.
اما اين فهلويات و سرودهها يعنى مادر دو بيتى و رباعى معمولا از شاعران بى نام و
نشان بوده و به صورت شفاهى و سينه به سينه نقل مىگرديدهاند. در اين صورت، دو
وضعيت پيش آمده است، يكى اين كه گويندگان و سرايندگان اين اشعار در هالهاى از
پندارهاو افسانهها پيچيده شده و تخيلات اهل ذوق به اين پندارها شاخ و برگ فراوان
دادهاند. ديگر اين كه كم و بيش گويندگان اين اشعار كه در شعر خود دم از پريشانى و در
بدرى مىزنند به القابى از قبيل *عريان**پريشان**مفتون**فايز* *نادم*.. و... و.. ملقب
مىشدهاند همراه با انبوهى از قصهها و افسانهها به طورى كه وجود واقعى شارع در
مظان شك و ترديد قرار مىگيرد.
ناگفته نماند كه نوادهها و احفاد فايز هنوز در قيد حياتند(در شهرستان دیر ) و در منطقه دشتى و دشتستان و تنگستان و بوشهر كمتر كسى است كه نام فايز را نشنيده و اشعار
او را نخوانده باشد. زيباييهاى شعر فايز و تصويرهاى طبيعت و جمال كه البته اكثرا تكرارى
است در شعر او جلوه خاصى دارد. فايز از مجموعهاى واژههاى محدود و معدود استفاده كرده، یعنیمىتوان ادعا نمود كه شعر او فقط يك مسير را طى كرده و گسترش چندانى در ابعاد ديگر ندارد اما با همين محدوديت از جلوههاى زيبا نگارى و خيالپردازى به نحو مطلوب برخوردار است.

چند و چونی با فایز
پری دید پریشان شد خیالت ؟
پری رفت
پری با تو بدی کرد ؟
بیابان گرد مجنونم
پریشان مرد صاحب درد
عمو! همروستا : فایز
غم سنگین
غم تلخت همین بود ؟
چه شیرین بود
اگر این بود
پری بود آخر
این خود حیرت انگیز است
نشان عصمت دور و دیار تو
نشان آنکه باور داشتند افسانه را مردم
پری
که رمز پکی بود
بود آری
پری وحشت نمی کرد از بشر از خک آلوده
پری هم به نیاز تن حصار قدسی نظم پری ها را فرو می ریخت
و با چرکین قبایی مهر می ورزید
و با چرکین قبانیی نان جو می خورد
و با چرکین قبایی با تو دوست با تومهر با تو قهر
و قهر و آشتی فایز
تو می گویی که شیرین نیست ؟
عموی چون شقایق وحشی و نازکدلم فایز
که غوغایت همه غم بود
غم غم غم
پری بد کرد با تو
بیابان گرد کرد و آشنا با درد
ولی هم روستای ساده مثل دشت
مگر هفت آسمان عشق جز صحراست ؟
مگر معراج عشق این نیست ؟
مگر مجنون جنون ؟ افسوس
پری بد کرد
تو رنجیدی
ولی آخر پری که بود و اینک نیست
پری رفت
پری از جنگل افسانه ها هم رفت
پری رم کرد
پری مرد
پری پندار پکی را هم از این دیو لاخ قحبه پرور برد
دل و دوست دل و درد
تو چه خوشبخت بودی مرد
چه افسوسی ؟ چرا افسوس ؟
دریغا زنده بودی می شنیدی
که دهقان جوان
آنک
به دنبال خرانگان خرما بار پیرش
چه شیرین شروه می خواند
و بذر نغمه های سوزنکت را
که صحرا را تب شوریدگی بخشید
که خنجر بست خشم روستا را در جدال عشق
چه هشیارو صمیمانه
به پهنای بیابان ها می افشاند
و لنگی خر فرتوت و طول جاده ی صحرا و رنج خستگی ها را
چه آسان می کند بر خویشتن هموار
خداوندا دلم از دین بری شد
اسیر دام زلف اون پری شد
پری دید و پریشون گشت فایز
پری رو هر که دید از دین بری شد
درون قلبهای ساده جا کردن
و قایق بر شط خون و خطر راندن
مگر فایز
ترا این حشمت ایین نیست ؟
سرایان در صدای مردم عمو جان
مگر راز حیات جاودان این نیست ؟
پری رنجید
پری بد کرد
پری رم کرد و دیو
اما
چه می گویم عمو فایز
پری که هیچ
حتی دیو هم رفته ست از افسانه های روزگار ما
و افسانه چه گفتم باز ؟
کدام افسون ؟
دگر افسانه حتی نیست
که شبهای سیاه قطبی ما را کند کوتاه
شکایت نیست
که شوریدگی مرده ست
محبت نیست
چرا که مهرورزی روسپی بازیست
و این
گویا به قانون پری ننگ است
حکایت
هم که چه بسیار
همان تکرار دیگر گونه ی رنگین نیرنگ است
چه سودایی؟
که سر این کرم جوش پوک
چه خوفی ؟
که خطر مرده است
درختان را هجوم شاخ و برگ هرزه از بالندگی انداخت
چرا که یک زمان با چشمه ی قریه تب مرده ست
غرور ؟
غروبی چند پیش ازاین
ز پرخاش رفیق خورده سوگندی
طلبکاری
به ضرب پشت دست زهر خندی خیس سیلان عرق گردید
و یک لحظه
زبانش لال و مژگانش فرو زانوش سست و گرگ دیده گوسفندی
سکت و محسور
و آنگاه از فرازی به فرودی از عطسه ای بیدار از خواب دراز غار
تو گفتی ناگهان معجونی از منگیش
به هوش آورد
و پیدا بود
می شد دید
که او با ضربه ی مرموز پنداری
مگر در خواب نرم حشمتی
شاید
جدالی سهمنک و صعب با خود کرد
و لبخندی
جواب زهرخند آنگاه
و لبخندی گره بگشای بندی
نمی شد دید اما می شد اندیشید
آزادی راز سالمندی
و دو لبخند بعد از زهر خند انگار
حلول دست ها هرم تفاهم یعنی افسونبار پیوندی
و یعنی
رفیق ! آماده ای ؟
ول کن
گذشته ها فراموش
تو از چنگال وهم از جادو از کابوس
رها گشتی
ببین
فانوس کمتاب جزیره ی کامیابی را
و گنج کامیابی را
که می دانی
همان که راز هوش هوشیاران ما است
و می دانی کجا
پیداست
و آنک
سر فرود در آخور سبز خلیج
آنک
هر آن قایق که می خواهی
گشوده بادبان آماده هان برخیز
غرور اینگونه خالی کرد میدان را عمو فایز
و راز بکر ما اینست عمو فایز
قبول راز ما با اهتزاز تند باد ماجراها و شگفتی هاش
و حکیمانه
شگفتی بار تعبیر دیگر اینست
تمام انتظار من وقوع انفجاریست
تمام شروه ی من شعر من اینست
امید انفجاری تازه راز سازش من با زمین است
چرا که انفجار آشفته می سازد خیالم را
چرا که فرصت پندار را می گیرد از من
چرا که حکمت قهار بی چونش
سقوط من
شکست و ناتوانی غرور من
دریغ و درد من از انهدام نیکی و پکی
دروغ مکن
و درد زخم چرکین حقارت های من را می برد از یاد
چرا که در غریو انفجار و دود و تاریکی
درخشان تر چراغ کاذب اوهام حتی آفتاب
پرتوان گم می شود چون سوزنی نازک
پری بد کرد ؟
پری رفت ؟
ترا تنها ؟
و با انگشت چون می رفت
بیابان را نشانت داد ؟
تو هم رفتی ؟
کنار قریه های آشنا بیگانه بگذشتی ؟
و از چاهابها از دلو های سبز آب سرد نوشیدی ؟
و دخترهای بازیگوش
جنونت را به سنگ هایهو بستند ؟
و از احساس مرموزی
نشد پای گریزت یک نفس سنگین ؟
تو هم رفتی ؟
میان تپه ها و سدرهای جنگلی رفتی ؟
میان نخل ها رفتی ؟
کنار مزرعه باغ بنفش داس را دیدی ؟
و گاو آهن
امید سبز صحرا را
نخواندت شعر راندن ؟
شعر رستن ؟
ترا چیزی نکرد اندوهگین فایز ؟
صدای آشنایی بانگ پایی نیز نشنیدی
که آرام از کنارت بگذرد
که دور گردد؟
هیچ ؟
تو باز اندوهگینی که پری رفت
ولی من انتظار انفجارم باز
که این احساس پر اشک
نیاز بازگشتی دیر و ناممکن
نیاز آب سرد از دلو نوشیدن
نیاز گم شدن در وسعت وهم بیابان را فرو بلعد
و سرمستم کند زان باده ی مسموم ویرانگر
عمو فایز
نگا کن قایق آماده ست
مرا می خواند از دریا
جزیره ی کامیابی ها
عمو فایز
برادرزاده را دریاب
مخوان دیگر
مخوان دیگر
مخوان
منوچهرآتشى
فايز و شاهنامه حكيم فردوسى
از اغلب دو بيتىهاى فايز چنان بر مىآيد كه او شاهنامه فردوسى را عميقا مطالعه كرده و گاه تحت تأثير اشعار شاهنامه قرار گرفته است، اما در اين تأثير پذيرى هيچ گونه اثرى از تقليد خشك و كور كورانه كه در زمان فايز و در عصر بازگشت دوره ادبى ور كود شعرى مىبينم مشاهده نمىشود. فايز درد زمان را درك مىكند كه خود درد مىكشد و ريشه آن را مىبيند و ترانه هايش كه *بازتاب فرهنگ زمان و ديار اوست*گاهى نرم و روان و هم طراز شيرين ترين غزليات و زمانى رنگ شعرى حماسى به خود مىگيرد در اوج صلابت و سنگينى:
دل من همچو رستــم در عتـــابست
چو توران ملك سلم از وى خــرابست
رقيب گرسيـــوز و فـــايــز سيــاوش
فرنگيس عشق و دل افراسيابســت
يا:
بتـــــا زلف تو ســر از سـركشـان بـرد
به ميـدان گوى حسن از مهوشان برد
بــت فايز چـــو رستــم پـــور دستــان
كه در ميدان »كشانى« ره كشان برد
و اين دو بيتىها كه از گرفتارى بيژن در چاه ا فراسياب و فداكارى منيژه و نجات او به دست رستم الهام گرفته است:
بتــا بيژن صفت در چـه گرفتـار
منژه وار اگر هستــى وفـــادار
كمند زلف بگشا چــون تهمتـن
توفــايز را زچاه غــم بـــرون آر
خم ابروست يا شمشير بهمـن
مژه با نيزـــــه يا تيــر تهمتـــن
بت فايز منیـژه ســان به يكبــار
به چاهم در فكـن ماننـــد بيـژن
واين دو بيتى كه اشاره به فتح هفتخوان رستم مىكند و ره يافتن در كوى دلبر را به هفتخوان تشبيه كرده است:
به دل گفتــم مرو در كوى دلبــر
ره خود گير از اين سوداتو بگـــذر
دل فــايز مگـــــر تو پــور زالـــى
كه داراى تاب جنگ هفت لشكر؟
وگاهى رقابت پرويز و فرهاد در عشق آ تشين شيرين و دسيسه بازيهاى ناجوانمردانه پرويز در قتل فرهاد برايش الهام بخش مىشودو چنين مىسرايد:
مكحل چشم شـورانگيـز كــــرده
چو شيرين عشوه با پرويز كــرده
تن فــايز چـو فرهــاد كمـر كـــن
لگــد كــوب سـم شبــديز كــرده
بارى در عصر اختناق توجه و توسل به افسانهها و اساطير و قصص و روايات است كه روح سركش فايز را آرامش مىبخشند و اشتياقش را هر چه بيشتر سيراب مىكند، چه »دين و دل باخته« اى و سودازدهاى چنين پرشور را گهگاه چارهاى نيست جز اين كه به افسانهها پناهنده شود و بيان مطلب كند برووفق انديشه و در اين زمينه چه منبعى عظيمتر و دريا وارتر از شاهنامه استاد توس.
فايز و احاديث و روايات
محافل و مكتب خانههايى كه فايز در آنهادرس خوانده و محيط تربيتى او به خصوص معاشرتش با علماى مذهبى و شعراى محلى ايجاب مىنموده است كه به ناچار بااحاديث و روايات آشنايى پيدا كند. بى شك خواندن قرآن و كتب مذهبى و ادبى و بحث و جدالى كه در آن روزگار در آن ديار بيشتر جنبه مذهبى و ادبى داشته در فايز اثر گذاشته و او را با روايات و قصص قرآن و داستانهاى مختلف آشنا كرده است. گاهى عشق سركش زليخا به يوسف الهام بخشش مىشود براى سرودن اين دوبيتى:
سحر گاهان زغــم با باد شبگيـر
كم يعقوب سان اين قصه تقريـر
به مصــر تن زليخــــاى خيـــانت
گرفته يوســف دل كرده زنجيـــر
و زمانى به ياد آتش طور مىافتد و ظهور موسى و چنين مىسرايد:
زحسن رويت اى ناديده مهجـور
شدم پير و حزين وزار و رنجـــور
بت فايــز تجلـــى كن به يكبـــار
همان نورى كه بد در وادى طور
يا:
به زير گوش برق گوشــواره
زده بر خرمن عمرم شــراره
بيافايز كه از نو آتــش طـــور
تجلى كرده بر موسى دوباره
گاهى اذان بلال خوش آواز مسحورش مىكند و زمانى غرق عظمت و شكوه آيات قرآن مىشود:
نه هـر سرچشمهاى آب زلالست
نه هر لاله رخى صاحب كمالست
نه هر برگشته بختى هست فايـز
نه هرگلدسته خوان مثل بلالسـت
بدى زلف سياهت ليلة القـدر
شب وصلت ز الف شهر بهتـر
هر آن كس يار فايز ديد، گفتـا:
*سلام هر حتى مطلع الفجر*
و زمانى كه به ياد آتش نمرود گلستان خليل مىافتد چه خوب و زيبا مىسرايد:
صنم عشق تو همچون نار نمرود
مرادر منجنيـق عشــق فرســود
خليــل آســا رودفايــز در آتـــــش
تو*قل يا نار كونـى برد*كـــن زود
و باز هم متأثر مىشود از آيات قرآن در اين دوبيتى:
دو گيسوى تو جانا ليلة القــدر
بياض گردن تو مطلـع الفــــجر
ملايك تهنيـت گوينـــــد فـــايز!
*شب وصلت زالـف شهر بهتر*
فايز و بابا طاهر عريان
فايز و بابا طاهر عريان روستايى صادق و سوته دل و شيدا، يكى از جنوب داغ سوزان و
ديگرى از غرب سرمازده ايران، يكى از دشتهاى پهناور و خشك و بى آب و ديگرى
از همدان پوشيده از برف، دو نيكو خصال، دو وارسته، دوانسان خوب باغم و اندوهى
فراوان و گرفتار آمده در اختناق فكرى شديد، دوترانه سرا هستند كه با زبانى ساده و
ترانههاى پرسوز و گداز خود هر خواننده را مسحور خويش مىسازند. اگر چه هر كدام در
زمينهاى نه چندان دور از هم كه يكى در دنيايى سراپا عشق و شيدايى همراه با
وارستگى عارفانه ديگرى در عالم عرفان و شور و جذبه و فراموشى از خود گام مىنهند
ولى آن چه مسلم است عشق و شور و شيدايى و صفناپذيرى سخت دنياى هر دو را
احاطه كرده است جز به عشق پاك خود به هيچ چيز نمى انديشند. مست از باده عشق
و جذبه و غرق در دنياى شورانگيز خويش و چه بسا كه فايز در بعضى از دو بيتىهاى
خود تحت تأثير بابا طاهر قرار گرفته، ولى با وجود اين، چ=نان از خود استادى نشان
مىدهد كه خواننده تصور نمىكند كه بابا طاهر برفايز اثر گذاشته باشد و گهگاه دو
بيتىها صرف نظر از لهجه چنان به هم شبيه است كه اگر تخلص نداشته باشد به
سختى مىتوان آنها را از هم تشخيص داد. مانند دو بيتى زير از فايز كه اگر تخلص
نداشت، چه مشكل بود جداييش از دو بيتىهاى باباطاهر براى خواننده:
بابا طاهر:
بيـــا جانـــا دل پر درد مــن بيــن
سرشك سرخ و رنگ زرد من بين
غــم مهجــــورى و درد صبـــورى
بيا بر جـــان غم پروورد من بيـــن
فايز:
بيــا جــانا كه دنيـــا را وفــا نيــســـت
جوى را حت در اين محنت سرا نيست
در ايـــن ره هر چه فايز ديده بگشــود
زهمــــراهان اثر جــز نقــش پا نيـست
در اين دو بيتى، بابا طاهر با زبانى ساده و روستايى، از درد پيرى ناليده است:
و اپيــدم پيــر و برناييـم نمونده
بهتن تــوش و تــوناييم نمونده
به مو واجب بوره آلالهاى چين
نچينم چون كه برناييم نمـونده
وفايز در اين باب گويد:
مرا هم ساق و هم زانو كنـد درد
كمــر با ساعـــد و بازو كنـــد درد
به هر عضـو تو فــايز پيــرى آمــد
جوانى رفـــت و جاى او كنــد درد
و در اين دو بيتىها چقدر از نظر فكرى و انديشه شبيه است به دو بيتىهاى باباطاهر:
دل من حـــالت پروانــه دارد
به آتش سوختــن پروا نـدارد
دل فايز چو مرغ پر شكستـه
به هر جا كو فتــد پروا نــدارد
بيــا تا برگ گــل نـا رفته بر باد
گلى چينيم و بنشينيم دلشاد
بت فــايز مكـن تــأخير چنـدان
كه تعجيل است عمـر آدميـزاد
به كار گرفتن واژهها
بابا طاهر در دو بيتىهايش از واژههاى ساده لرى و عاميانه و فولكوريك استفاده مىكند و كمتر كلمات فصيح ادبى و فارسى امروزى در دو بيتىهاى خود به كار برده است و تعهدى هم ندارددر به كار گرفتن واژههاى فارسى درى و ترجيح مىدهد كه از واژههاى لرى و محلى استفاده كند و اگر اكنون مىبينيم كه بيشتر ترانههاى بابا طاهر با زبان فارسى سليس سروده شده، بر اثر تصرفاتى است كه بعدها ديگران به عمل آوردهاند، چنان كه:
*از بابا طاهر مجموعهاى از كلمات قصار به عربى باقى مانده است كه عقايد عرفانى را در علم و معرفت و ذكر عبادت و وجود و محبت بيان كرده است. ديگر مجموعه ترانههاى اوست به لهجهى لرى. اين اشعار بسيار لطيف و پر از عواطف دقيق و معانى دلانگيز است، ليكن بر اثر كثرت اشتهار و تداول در ميان عامهن فارسى زبانان در آ نها تصرفاتى صورت گرفت، چنان كه غالبا از هيأت اصلى خود بگرديده و به پارسى درى نزديك شدهاند. آقاى مجتبى مينوى استاد فاضل دانشگاه در كتابخانههاى استانبول ابياتى از بابا طاهر يافته است كه به لهجه اصلى لرى باقى مانده و چون آن را با دو بيتىهاى موجود از بابا طاهر مقايسه كنيم اختلاف آنها را فراوان مىبينم.*
و اينك چند دو بيتى كه هنوز هم به لهجه لرى باقى مانده است از همان كتاب:
مــن آن پيـرم كه خوانندم قلنــدر
ناخانم بى نه مانم بى نه لنــــگر
رو همــه رو واريــم گـرد گيتــــى
شو درايهى و او سنگى نهم سر
پنــج روزى هنـى خـرم كهان بى
زمين خندان بر مـان آسمــان بى
پنج رويى هنى هـــازيد و سامان
نه جينان نام و نه ز آنان نشان بى
از آن ا سيپيــــده بــــازم همــدانى
به تنهـــايى كـــرم نچيــــره وانــى
همه به من و ديرند چرخ و شاهين
به نـــــام من كرنـــــد نچيروانــــى
يــا كـــم دردى هنـى دريه بنديار
ياكـــــم خــوريد كـــهان پيدا نبديار
من از آن رو به دامـان ته زد دست
ده كرد دونت پرو پايـــى بسنـد يار
در حالى كه واژههايى كه فايز در دو بيتىهاى خود به كار برده بيشتر شعرى و ادبى
فصيح يا عربى متداول در زبان فارسى مىباشد و جنبههاى بديعى و عروضى نيز به
خوبى رعايت گرديده و اگر چنانچه واژههاى محلى و عاميانه در آنها ديده شود (جز دز
يكى دو مورد آن هم نه در دو بيتىها) بى شك بايستى به حساب متصرفان گذاشت و
هرزگيهاى نسخه برادران نه به حساب فايز دشتى، فايزى كه بايد به عنوان دو
بيتىپردازى بزرگ و جاودان جايش در تاريخ ادبيات ايران حفظ گردد. فايزى كه نبايد
فراموش شود و فايزى كه بايستى همسان بابا طاهر عريان جزو افتخارات ادبى ملت
ايران به حساب آيد و همدوش افتخار سازان زنده جاويد...
چشم اندازهاى عرفانى و اجتماعى در ترانههاى فايز
عرفان و تصوف عميقترين و استوارترين پايه ادبيات راستين و جاودانى كلاسيك مارا تشكيل مىدهد و بدون اغراق اگر عرفان رااز ادبيات كلاسيك خود جدا سازيم، جزتنى چند از قبيل فردوسى، خيام، نظامى، ناصر خسرو، عبيد زاكانى و تعداد انگشت شمار ديگر باقى و جاودانه نمىماند. عرفان بر اكثر شعراى بزرگ ما اثرى ژرف گذاشته كه غير قابل انكار است. در ترانههاى فايز نيز كه سرتاسر داستان شور و شيدايى است و حكايت سودازدگى، گهگاهى با چشم اندازها رگههاى ناب عرفانى رو برو مىگرديم كه تا اعماق روح بشرى اثر مىگذارد، كه بى شباهت به كلام بزرگان دنياى عرفان نيست ؛ اما نه آن عرفانى است كه از ماوراء الطبيعه سرچشمه گرفته باشد، بلكه از ظلم و جور طبيعت است كه بر اين مرز و بوم مىگذرد. وقتى كه مىسرايد:
به سيـر باغ رفتم باختم من
نظر بر نوگلـــى انداختم من
الهى ديده فايز شــود كــور
كه دلبر آمد و نشناختم من
كه غزل معروف حافظ را به ياد خواننده مىآرد.
سالها دل طلب جام جم از مـــا مىكــرد
آنچه خود داشت زبيگانه تمنــــا مىكـرد
گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون بـود
طلــب از گمشدگان لـب دريـــا مىكـــرد
.......
بى دلى در همه احوال خدا با او بود
او نمىديدش و از دور خدايا مىكـرد
.....
و زمانى كه به بى وفايى جهان متوجه مىشود و به دوستان نيمه راه و به رنج و زحمت دنياى فانى، صدا سر مىدهد:
بيا جــــانـا كه دنيـــــا را وفــا نيســـت
جوى راهت در اين محنت سرا نيسـت
دراين ره هر چه فايز ديـــده بگشـــود
زهمـــراهان اثـر جــزنقــش پا نيســت
گاهى با شوريدگى از نگونبختى خود سخن مىراند:
تو كه ملاى قـرآن خوانـى اى دل
تو كه درد دلـم مىدانى اى دل!
بـه بخــت مردمانى شيخ و مــلا
به بخــــت فايزت نادانى اى دل!
و زمانى كه سراسيمه به دنبال جان جانان مىگردد و جوياى آب حيات مىشود، چه خوب سرگردانى و حيرانى خود را و انسان را باز گو مىكند:
سراغ جان جانان از كه پـــرسم؟
نشان ماه كنعان از كـه پـــرسم؟
چو اسكندر به ظلمت رفـت فايز!
گذار آب حيوان از كـــه پـــرسم؟
و يا:
چــــــو آمد فكر يار اندر ضميرم
بسوزد خرمن مــــاه ازنفيــــرم
نه فايز پيرعمر مـاه و سالســت
غم هجــران جــــانان كرده پيرم
زمانى خود را تنها مىبيند با يك دنيا ناراحتى و عذاب و چه دردناك است تنهايى و در سكوت بسر بردن در شب عيد و غريبانه در وطن خود گريستن بى يار و همدمى:
شب عيد است و هر كس باعزيزش
كند بازى به زلـــف مشــك بيـــزش
به جـز فايـــز كه دلـــدارى نــــدارد
نشينـــد بــا دل خونابــه ريــــــزش
و گاهى هم از بخت بى تدبير خويش مىنالد، همچون پلنگ تير خورده و شير در زنجير بى باك و خشمناك:
به شب نالم شب شبگيــرنالم
گهى از بخت بى تدبيـــــر نالم
بنالم چون پلنگ تيـــر خـــورده
گهى چون شير در زنجيـر نالم
این هم شرحی از فایز امید که مقبول افتاده باشد و اگر هم کمبودی بود قصور از بنده بوده امید که به بزرگواری خود برادر کوچکتان را می بخشید...
